سفره صبحانه را انداخته اند عجب بوی خوبی دارد نان سنگک و چه خوشمزه است پنیرو سبزی و نان سنگک ...پس من دماغ هم دارم اگر چه کمی بزرگ است اما اگر نبود؟وای خدا نکند صورتی را مجسم کنید که جای دماغش خالی است پس خدا را شکر که دماغ هم دارم.
راستی اگر مغز نداشتم (پیش خودمان بماند میدانم که لنگ میزند و یک تخته اش کم است!) منظورم این است که مغز خیلی پیچیده است با نورونها و دندریت ها و عصبها و ادامه آن مخچه و نخاع و دستگاه عصبی آخ اگر نخاعم مشکل داشت اگر پاداشتم ولی فلج بود چه رنجی می بردم راستی اگر پاداشته باشی پاهایت حرکت نکندچه رنجی می بری...همین جا دعامیکنم برای همه قطع نخاعی ها و از خداوند میخواهم که به انها شفاعنایت فرماید.سرفه ام گرفته است .خوب شد که سرفه کردم و یادم آمد که ریه سالمی هم دارم.وای اگر نفس پایین رود و بالا نیاید.یاد شیخ اجل سعدی می افتم که :هرنفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می اید مفرح ذات پس در هر نفسی شکری است واجب ! دارم نفس میکشم پس زنده هستم قلب سالمی هم دارم دستم را روی نبضم می گذارم عجب منظم میزند اگر هوس کند که نزند چه می شود!پس بازهم خدارا شکربقیه اش برای پست بعدی!
یک نفر دارد در میزند احتمالا پسرم از ورزش صبحگاهی برگشته راستی اگر گوش نداشتم صدای زنگ را نمی شنیدم خوب شد یادم آمد گوش هم دارم تازه ان هم دوتا،خدارا شکر میکنم هم برای گوشها هم برای بزرگ نبودنشان!به استخوان سندانی و پرده گوش و گوش میانی فکر می کنم که با چه ظرافتی کنار هم چیده شده اندکه من کر نباشم و بشنوم،اگر کر بودم لال هم می شدم و چه خوب شد که یادم آمد زبان هم دارم!راستی می دانید زبان بزرگترین ماهیچه بدن است و چه کارها که نمی کنند،هرقسمتش مخصوص چشیدن مزه ای است و خدا مزه تلخ را آن آخر گذاشته و مزه شیرین را سرزبان...تازه اگر زبان نداشتم چطوری غذا را می بلعیدم –لقمه ای را در دهان بگذارید و فرض کنید زبان نداریداصلا می توانید لقمه را بجوید نه نمی شود شاید بکمک دستها بشود کاری کرد اما هرگز به ظرافت زبان نمی رسد!با چه مهارتی لقمه را بین دندانها چپ و راست میکندکه راحت عمل بلع انجام پذیرد. خدا را شکر که زبان هم دارم .هیچ میدانید شما دوتا زبان دارید منظورم زبان کوچک است که ته حلق جادارد راستی اگر همین عضو کوچک نبود راه مری و نای چطوری مدیریت می شد! وای اگر یک لقمه بجای مری به نای برود!روزی هزار بار خفه می شدم این ماهیچه کوچک عجب کار بزرگی میکند!پس خدارا شکر که زبان کوچک هم دارم!بقیه اش برای پست بعدی
--------------------
این قدیمی ترین وبلاکمه پرشین بلاک اخطار داده بود اگر بروز آوری نشه حذفش میکنه مدتی گمش کرده بودم تازه پیداش کردم یه مدت اینجا در خدمتتونم -مبحث خدارا شکر ۶جلسه ادامه داره متشکرم که حوصله میکنید و می خوانید.
دوستی گله می کرد که هیچ ندارد ،گفتمش من هم مثل تو فکر می کردم اما یک روز صبح ........
صبح که از خواب بیدار شدم کمی پاهایم را تکان دادم دیدم سر جایشان هستند فهمیدم یکی از داشته هایم پاهای سالمم هستندو فکر کردم که خیلی ها هستند که پا ندارندو آرزو دارند که پا داشته باشند...بعد دستهایم را تکان دادم و فهمیدم که دست دارم و خدارا شکر کردم که دست دارم ،چرا که خیلی ها دست ندارند و فکر کردم که دستها چه نعمت بزرگی هستندوبعد فکر کردم اگر انگشت شصت نداشتم چقدر بد بود،در نوشتن مشکل پیدا می کردم وقتی میخواستم چیزی بنویسم باید قلم را بین دیگر انگشتانم می گرفتم و چقدر سخت می شدو فهمیدم که شصت هم دارم آنهم دو تانه با شصت پاهام می شه چهارتا!و خدا را شکر کردم.
آرام آرام چشمهایم را باز کردم و کلی چیزها دیدم ،راستی که چشمها چه عضوهای پیچیده ای هستند.برای اینکه قدرشان را بدانید فقط یکساعت چشمهایتان را ببندیدو چشم بسته توی خانه راه بروید!از یخچال یک نوشیدنی بردارید وبعد یک قوطی کنسرو بعد هم با چشم بسته قوطی بازکن را پیدا کنیدو بعد هم بازش کنید.یک بشقاب هم پیداکنید و کنسرو را داخلش خالی کنیدحالا اگر موفق شدید چشم بسته کمی از آن را میل کنیدو فقط مواظب باشیدقاشق را بجای دهان توی دماغتان نکنید!نخدید راست می گویم حالا فهمیدید که چشمها چه عضوهای مهمی هستند.یادتان باشد شما دو تا چشم داریدو بالای چشمها دوتا ابرو،فکر کنید اگر ابرو نداشتید اصلا خوشگل نبودید تازه وقتی باران می بارید،قطره های باران مستقیم از بالای چشمهاتان داخل چشمتان می ریخت.راستی که ابروها چه سدهای محکمی هستندو چه جای مناسبی گذاشته شده اند پس بازهم خدارا شکر بقیه اش بماند برای پست بعدی.
لحظه های ناب ضیافت
مجتبی نوریان
سفره افطار ،چون تابستان گذشته برتخت کنار حوض حیاط خانه پهن است .نسیم ملایم غروب یزد در شاخ و برگ درختان چند ده ساله پیچیده و با عبور از سطح آب جوض ،هوایی خنک و مطبوع ایجاد کرده است و روزه داران و اهل خانه ،خسته از روزی پر کار ،تشنه و گرسنه در انتظار شنیدن صدای دلنشین اذان مغربند .صدای قل قل آب سماور با شر شر آب فواره حوض در هم آمیخته و بوی ریحان تازه و سوپ داغ وسط سفره ،تحمل انتظار را سخت تر کرده است .خورشید غروب میکند و نوای زیبای ((ربنا))از مسجد محل به گوش میرسد .
مادر ،چای را مهمان استکان ها میکند تا مهیای نوشیدن شود . در این هنگام اذان (الله اکبر)موذن ،مجوزی است برای افطار و (بسم الله )شروعی برای باز کردن روزه .
اهل خانه با خرما و استکانی چای ،افطار را آغاز می کنند تا بعد پیاله ای سوپ و صرف نان و پنیر ،ضیافت را به پایان برسانند .برداشتن تکه ای نان و گرفتن اولین لقمه نان و پنیر ،پسر بزرگ خانه را منقلب میکند .تبسم همیشگی از چهره اش محو می شود و لحظه ای سکوت او را فرا می گیرد . نگاه مادر به چشمان پسر دوخته می شود و می خواند آن چه در دل اوست .قطره اشکی ،احساس درون را به برون منتقل می کندو....
آری ،جای پدر در سفره افطار امسال خالی است .جای نان سنگک داغ و تازه ای که در واپسین دقایق مانده به افطار ،بر سفره می گذاشت و زمزمه های دعا و شکر خدا به خاطر همه نعمت هایش . به ناگاه سر و صدای اهل خانه نیز در سکوتی محض فرو میرود و دیدگان همه خیس می شود به اشک فراق پدر .قرائت فاتحه ای ،آرامش را به جمع باز میگرداند ........
گاهی فکر می کنم چرا رود را دوست دارم و جنگل را و درخت را و خاک را و خاشاک را و کویر را و ستاره را و خورشید و ماه و کهکشانها را ....
نه اینکه من دوست داشته باشم که شما هم دوست دارید و بعد از تفکری کوتاه در می یابم که مرا و شمارا قرابتی است با آنها و بنوعی مواد تشکیل دهنده همه اینها و من و شما یکی است ! فقط نسبت ترکیبات فرق میکند از یک ماده آلی در خاک بیشتر است و در من کمتر . نسبت یک ماده آلی دیگر در درخت بیشتر است و در خاک کمتر ! و آب از دوملکول هیدروژن و یک ملکول اکسیژن تشکیل شده و آن یکی اکسیژن هایش بیشتر است و هیئروژن هایش کمتر و الی آخر .....
پس برای همین است که آنها را دوست دارم و هر چیز طبیعی را ! مگر نه این است که میگویند از خاک آفریده شده ایم و سر انجاممان خاک است ؟فقط فرق من و عناصر دیگر طبیعی این است که او از خودش در من دمید و همین من را ، من کرد ! شدم انسان و به من اختیار داد و همین اختیار مرا موظف کرد . و گرنه میشد من سنگ آفریده شوم یا درخت یا حیوان . کسی چه میداند.
او ارده کرد و به من نعمت حیات داد و مختارم کرد که انتخاب کنم – بقول حافظ
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال بنام من دیوانه زدند
پس قدر خویش بدانیم و بقول عزیزی بپذیریم (درد و رنج و صبوری را )تا به مقصد برسیم .
در پایان از شما عزیزان میخواهم که این جمله را کامل کنید :خدا را شکر که ..........
