سقراط را دیدندکه گیاه میخورد-گفتند:اگر تو خدمت سلطان توانستی کردن-گیاه نبایستی خوردن!گفت:
اگر تو گیاه توانستی خوردن -خدمت سلطان نبایستی کردن!
الهی اگر گویند فردا چه اورده ای؟گویم:
خداوندا از زندان - موی پالیده - جامه شوخگن - و عالمی اندوه توان اورد. مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس .
شاید باور نکنی حالا که بزرگ شده ام باز هم خیلی زود گریه ام می گیردو مثل بچگی هایم گاهی میترسم. تو هم خیلی از شبها وقتی چراغ خاموش میشد پیش من میدویدی و میگفتی :مامانی من از اقا غوله می ترسم. می گفتم اقا غوله تو قصه هاست. میگفتی از گرگه می ترسم می گفتم گرگه تو جنگله . می گفتی از اقا دزده می ترسم! مگفتم پلیس مواضب خونه هامون هست بعد فکر میکردی و میگفتی پس اب میخوام.
اب که می خوردی دیگر نمیرفتی و پیش من می خوابیدی و من دوست داشتم تو هیچ وقت از هیچ چیز نترسی.
خنده ات نمی گیرد اگر به تو بگویم :من هم می ترسم. من از تنهایی می ترسم.
هنگامیکه به دیگران مهربانی میکنیم به زندگی انها نور و صفا میدهیم و اگاهیم که بخشندگان نور خود در تاریکی نمی مانند.
