آن روز با بغض از خواب بیدار شدم. حال و روزم اصلا جالب نبود و بر خلاف همیشه که منتظر دیدن شانس هایم هستم، آن روز اگر شانس با پای خودش و ایل و تبارش هم در خانه را می زد، در را مخصوصا به رویش باز نمی کردم.
انگار یک عالمه کلافگی من را از خواب بیدار کرده بود و گویی می خواستم
باخم رویم را از همه آدمها بر گردانم . دلم برای هوای تازه و گل و درخت خیلیبتنگ شده بود و دوباره یاد بی تفاوتی های علی افتادم و با حال بدتری از اتاق خواب بیرون آمدم علی داشت کتابی می خواند سلامی به هم کردیم و اون به من لبخند زد من هم سعی کردم که پرده اخم را به خاطرش کمی کنار بزنم اما نمی شد.
انگار می خواستم بهش بگویم ولم کن حتی نمی خواهم به من لبخند احمقانه بزنی.
مکالمات ذهنی ام نسبت به علی و بی مهری هایش روز به روز بیشتر می شد.
تنها نه ماه بود که زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم ،به قول علی شانس
به هردویمان روی کرده بود و الان اگر باز هم این حرف را تکرار می کرد،دلم
می خواست لبهایش را به هم می دوختم.
حس می کردم از وقتی من و علی به هم رسیدیم او دیگر همه ادراکش را از دست
داده است.
یکهو آدم دیگری شد ،یادم می آید وقتی با هم آشنا شدیم آنقدر حرف داشتیم با هم بزنیم که قرار گذاشته بودیم به خاطر عشق و آن همه درد دل کمتر بخوابیم بیدار بمانیم ووقتهای خواب را صرف حرف زدن کنیم .
حالا حتی در بیداری هم جز سلام و احوالپرسی حرف بیشتری برای زدن نداشتیم.
یکهو باز دلم گرفت،صبح جمعه بود و من عجیب هوس بوی شمال و عطر مست
کننده بهار نارج کرده بودم.
بهار نارنج از آن عطرهایی بود که به قول علی حتی می شد باهاش از من اعتراف
گرفت ،بسیار چای بهار نارنج را دوست می داشت
یاد این افتادم که علی آن روزهای اول از حال و هوای من حتی می فهمید هوس
چه عطری در سرم هست ،او تمامی «من» را حس می کرد اما الان حتی یک
نیم نگاه هم بهم نمی انداخت.
او دیگر من را نمی فهمید و درک از من را فراموش کرده بود من هیچ حرف مشترکی
با علی نداشتم
اولین روزی که علی را دیدم به من کتابی هدیه داد،او یک کتاب فروشی کوچک
داشت و من بارها بی آنکه اورا دیده باشم از آنجا کتاب خریده بودم.
اما آن روز در حالیکه یک ساعت با خواندن بخشهای مختلفی از چند کتاب، بدون
خریدن کتابی از آنجا خارج می شدم،صدایم کرد.
پرسید: اگر به شما کتابی هدیه بدهم اشکالی دارد؟
با تعجب از حال خود بیرون آمدم و به او نگاهی کردم و از او به راحتی خوشم آمد
و گفتم: اشکالی ندارد اما به چه دلیل؟ علی گفت: به پاسی از لبخند شما چون
تقریبا یک ساعت است که شما را زیر نظر دارم هفت کتاب مختلف را ورق زدید
بخشی از هر یک را خواندید اما فقط لبخند زدید و این بهترین روز کاری من بود
امیدوارم از این کتاب خوشتان بیاید.
کتاب را گرفتم : سیذارتا از هرمان هسه نویسنده مورد علاقه ام بود
با یک تشکر آمیخته به تعجب آنجا را ترک کردم وقتی به خانه رسیدم کتاب را باز
کردم لای صفحات کتاب پر از گلبرگهای بهار نارنج تازه بود و من به خوبی آن لحظه
را به یاد دارم که عاشق شدم.
کمی آب به صورتم زدم و به آشپزخانه رفتم علی همچنان سرش در کتاب بود و
حتی سرش را بالا نمی آورد من هم کم کم داشتم به این یخزدگی و سکوت سرد
عادت می کردم. همه کابینت ها را بازو بسته کردم تا کمی بهارنارنج خشک شده
پیدا کنم و با آن
چای مطبوعی درست کنم بلکه کمی از کلافگی ام را با حس کردن عطرش به سرخوشی تبدیل کنم.
هرچه گشتم چیزی پیدا نکردم و بی آنکه از علی سراغش را بگیرم چای معمولی دم کردم.
تنهایی کمی صبحانه خوردم و فورا حاضر شدم تا از خانه بیرون بیایم و کمی خود
گم شده ام را با راه پیمایی روز جمعه پیدا کنم.
تمام راه به خودم و بی تفاوتیهای علی فکر می کردم به اینکه چقدر او من را
فراموش کرده بود، به اینکه همه عشق همین بود؟
گلویم باز پر از بغض شد با حالتی سنگین تر از وقتی بیدار شدم به خانه برگشتم
در راه تصمیم گرفتم وقتی داخل خانه آمدم یک حرف جدی با علی بزنم که اگر به
این رفتارهای یخی و بی تفاوتش ادامه بدهد به زودی دیگر من را نخواهد دید.
در را که باز کردم انگار علی خانه نبود ،هوس چای داشتم به سراغ قوری رفتم
چای بهارنارنج تازه دم داشت روحم را نوازش می داد.
یادداشت کوچکی کنار قوری بود:
عزیزم
من هنوز و تا ابد هرچه را طلب کنی حس می کنم. کمی آشتی کن تا زیبایی
عشق را دوباره تماشا کنی. از تو به یک اشاره از من به سر دویدن
نوش جان علی
حس کردم دوباره عاشقم و او مدتهاست آنجا منتظرم بوده اما من بازهم او را ندیده بودم.
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود
و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را دید .
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید
و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه
"من فقط یکی از بنده های خدا هستم "
کودک گفت:می دانستم" با او نسبت دارید "
نوشته ای از ویلیام شکسپیر
--------------------------------
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
