مهربانی


سخنان کوتاه - ادبیات -


نویسنده : ن.پ.ک ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤

شاید باور نکنی حالا که بزرگ شده ام باز هم خیلی زود گریه ام می گیردو مثل بچگی هایم گاهی میترسم. تو هم خیلی از شبها وقتی چراغ خاموش میشد پیش من میدویدی و میگفتی :مامانی من از اقا غوله می ترسم. می گفتم اقا غوله تو قصه هاست. میگفتی از گرگه می ترسم می گفتم گرگه تو جنگله . می گفتی از اقا دزده می ترسم! مگفتم پلیس مواضب خونه هامون هست بعد فکر میکردی و میگفتی پس اب میخوام.

اب که می خوردی دیگر نمیرفتی و پیش من می خوابیدی و من دوست داشتم تو هیچ وقت از هیچ چیز نترسی.

خنده ات نمی گیرد اگر به تو بگویم :من هم می ترسم. من از تنهایی می ترسم.