مهربانی


سخنان کوتاه - ادبیات -


نویسنده : ن.پ.ک ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود

و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد

زنی در حال عبور او را دید .
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید

و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه
"من فقط یکی از بنده های خدا هستم "

کودک گفت:می دانستم" با او نسبت دارید "لبخند





کلمات کلیدی :خدا